تبليغاتX
فریاد در شب
نامه ای برای امشب

سر- دا- ست، انگار زمستان است

شهر تب زده، آرام و بی صدا

در بند یخ خوابیده

آسفالت سیاه و پر زخم گذرها و کوچه ها

از سوز سرما، سفیدک زده

یخ بسته!

پنجره ها پشت پرده

در قاب یخ، بسته مانده اند

و در این یخبندان

دودکش ها

سربلند و داغ، نفس می کشند و نعره می زنند

فصل، فصل یخبندان است

سر- دا- ست

کلمات در هوا یخ می زنند

جملات می شکنند

سرد است! سرد است

سر- دا- ست

پائیز رفته

بهار مرده است

گنجشگ ها جیک جیک کنان

کنار حوض های یخ زده

برای بهار مجلس ترحیم گرفته اند

و کلاغ های سیاهپوش

در این سرما و در این یخبندان

شاد و خوشحال

مست و مستانه پای می کوبند و می خندند

سر- دا- ست

انگار زمستان است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 22:2  توسط محمد رضا شوق الشعرا  |