سر- دا- ست، انگار زمستان است
شهر تب زده، آرام و بی صدا
در بند یخ خوابیده
آسفالت سیاه و پر زخم گذرها و کوچه ها
از سوز سرما، سفیدک زده
یخ بسته!
پنجره ها پشت پرده
در قاب یخ، بسته مانده اند
و در این یخبندان
دودکش ها
سربلند و داغ، نفس می کشند و نعره می زنند
فصل، فصل یخبندان است
سر- دا- ست
کلمات در هوا یخ می زنند
جملات می شکنند
سرد است! سرد است
سر- دا- ست
پائیز رفته
بهار مرده است
گنجشگ ها جیک جیک کنان
کنار حوض های یخ زده
برای بهار مجلس ترحیم گرفته اند
و کلاغ های سیاهپوش
در این سرما و در این یخبندان
شاد و خوشحال
مست و مستانه پای می کوبند و می خندند
سر- دا- ست
انگار زمستان است