تبليغاتX
فریاد در شب
نامه ای برای امشب

قربانی روسپی در درگاه خدا!

روسپی درمانده شهر، خدا را می شناسد!؟

بیا! من این لکه ننگ را پاک کردم، و او را پیش خدا فرستادم

فرزندم!

چه کسی گفته یک روسپی، یک خیابانی، یک ولگرد بی پناه، یک زن درمانده و ضعیف، یک طرد شده، نمی تواند مادر باشد؟

نه! من تو را که میوه گناه بودی، ماهها در وجود خود تحمل کردم، و در همه لحظه های درد آور گناه، به تو عشق ورزیدم، تا برای یک لحظه در تمامی عمر، لذت مادر بودن و مادر شدن را احساس کنم!

اینکه پدر گور به گور شده ات، کدوم از اون مردهایی که می شناختم بود، برایم مهم نبود، مهم فقط این بود، که من مادرت بودم، این من بودم که ترا می خواستم، این من بودم که با خون خود، تو را در درون خودم رشد می دادم.

فرزندم کوچکم!

اما! اونا! همه اونهایی که برای آمدن تو به این دنیا، هیچ تلاشی نکرده بودند، هیچ زحمتی نکشیده و هیچ رنج و سختی و مصیبتی را تحمل نکرده بودند؛ همه اونهایی که حتی یک لحظه وجود ترا در شکم و وجود خود حس نکرده بودند، همه اون پاک هایی که مرا و ترا ناپاک می دیدند، با نگاه و حرف هایشان به من می گفتند، که من! منی که ترا زاده بودم، منی که نه ماه با تو حرف زده بودم. منی که دویست و هفتاد شب برای تو لالایی خوانده بودم. منی که شش هزار و چهار صد و هشتاد بار صدایت کرده بودم، منی که سیصد و هشتاد و هشتاد هزار و هشتصد بار حست کرده بودم،  لیاقت داشتن ترا ندارم!

فرزندم

تو نمی دانی چند تن از اون مردهایی که ظاهرشان، خیلی و  بسیار پاک است، چگونه تن من ناپاک را در آغوش فشرده بودند، و حالا اونها نیز، بهمراه خیلی ها دیگه، می گفتند که تو لکه ننگ هستی! به تو توهین می کردند.

فرزندم!

تو چه گناهی داشتی؟ تو چه لکه ننگی بر تن داشتی؟ نه! تو حرومی بودی، اما حروم لقمه نبودی! من وجودم را می فروختم، عزتم، غرورم، آبرویم را، و اما چه کسی قدرت دارد تا برای حفظ آنچه که دوست می دارد، از اینهمه چیزهای ارزشمند بسادگی بگذرد؟

فرزندم!

هر بار در درونم تکان می خوردی! هر بار صدای قلبت را می شنیدم، خدا را حس می کردم، آری خدا را در لحظه تولد تو، و آنوقت که با فریاد بدنیا آمدی دیدم؛ و حس کردم و فهمیدم، که خدا! مرا فراموش نکرده است. خدا این روسپی رو سیاه را لایق مادر شدن دانسته بود، اما بنده های کوچک این خدای خیلی بزرگ، می خواستند با همه قدرت و توان خود، این حقی را که خدا به بنده ضعیف و ناتوانش  داده بود را از او بگیرند. نه! نه! نمی گذارم که ترا از من جدا کنند. نمی گذارم تا آنچه را خدا به من داده از من بگیرند. تو فرزند من هستی. و این من هستم که ترا زاییده ام. من مادر تو هستم. یک روسپی! یک رانده شده!

یک خیابانی! یک زن!

فرزندم!

می دونم بزرگ کردنت در شرایط امروز جامعه خیلی سخت است، اما من تمام سختی ها را تحمل می کنم، تا تو بزرگ شوی، و با به اوج رسیدنت، انتقام مرا از مردهای نامردی که مرا به این روز نشاندند بگیری.

اگر هر کس دیگری هم حرف مرا باور نکند، تو حرف مرا باور خواهی کرد.آری تو! حرف مرا باور خواهی کرد، و قبول خواهی کرد، که من هیچوقت نمی خواستم روسپی باشم. که من روسپی بدنیا نیامدم.

من هم وقتی بدنیا آمدم همچون تو پاک بودم. بیگناه و معصوم، اما آدمها! اون گرگ های رها شده در جامعه، با فریب و نیرنگ، پاکی  مرا گرفتند و ناپاک در جامعه رهایم کردند. و من تصمیم گرفتم، تا تو را در ناپاکی بدنیا بیاورم و پاک بزرگ کنم. اما! اونها نگذاشتند. همه با تحقیر و توهین به تو نگاه می کردند. همه از تو فرار می کردند. تو میهمان ناخوانده ای بودی که هیچکس منتظرت نبود.

تو هدیه خدا به من روسیاه و گناهکار بودی. اما اونها این موضوع مهم را نمی دانستند. آری دلبندم! اگر خدا نمی خواست، تو وجود پیدا نمی کردی و بدنیا نمی آمدی. اما نازنین من! وجود پیدا کردی. تو در درون من قرار گرفتی، و سرانجام در یک سپیده دم بدنیا آمدی.

بدنیا آمدی تا شاید زیر سایه عدالت بزرگ شوی.

فرزندم

وقتی برای اولین بار به من نگاه کردی. وقتی در درون چشمان کوچکت، تصویر مادرانه خودم را دیدم. یک لحظه از آن دو تصویر خوشم آمد، و با تمام وجود، خدا را شکر کردم. آری! خدا هنوز وجود داشت، او هیچوقت نمرده بوده است. او بوده و من حالا با تو او را باز پیدا کرده بودم.

امید کوچک من!

اولین بار که به سینه هایم مک زدی. اولین بار که فوران شیر را ازسینه هایم حس کردم. پس از سال های سال، برای یکبار از ته دل و با همه وجود خندیدم. من تنهایی ام را با تو تقسیم می کردم. من ترا دوست داشتم. من عاشق تو بودم. اما اونها نمی خواستند که ترا من دوست بدارم. نمی خواستند عاشقت باشم. نمی خواستند ترا من بزرگ کنم. نمی خواستند من به تو شیر بدهم. می گفتند که من لیاقت مادر شدن ندارم. منی که ترا بدنیا آورده بودم، لیاقت داشتن ترا نداشتم.

فرزندم

به هیچ قیمت نمی گذارم ترا از من بگیرند. تو هدیه خدایی! تو بخواست او دنیا آمده ای، و من به بخاطر خدا،  ترا بزرگ خواهم کرد.

اون خدای بزرگ آسمانها، خدای آدم های ناپاک و گناهکار و روسیاهم هم هست. اون خدای مهربون، حتی روسپی ها را هم لایق مادر شدن می داند، باور کن! اگر او نمی خواست تو در یکی از اون صدها شب که با تو کار می کردم، از بین می رفتی. اما تو از بین نرفتی. و بدنیا آمدی. و حالا اونها می خواهند ترا از من بگیرند. و من، نمی گذارم. به خدا، من ترا به خدا پس خواهم داد. یا من یا خدا! تو متعلق به هیچ کس دیگر نیستی.

فرزندم! عزیزم!

آرام باش! گریه نکن! تو را همانگونه که ذره ذره به وجود آمده ای، به پیش خدا می فرستم. درد می کشی؟ می دونم!

من هم موقع تولد تو درد می کشیدم. من هم در لحظه تولد تو فریاد می کشیدم. و یکبار دیگر این درد را برای خودم و تو تکرار می کنم. این درد غیر تحمل را بخاطر تو تحمل می کنم.

خدا! خدا!

بیا! بگیر! این سر فرزند کوچک من است! ببین! خونش تازه است. اشک های مرا نبین! خون این نوزاد پاک را ببین که به تو تقدیم می کنم!

خدا! خدا!

این قلب کوچک نوزاد من است. هنوز در درون دستانم می طپد. هنوز گرم است. بیا این را هم بگیر!

خدا! خدا!

دستهای کوچکش را  می برم و برای تو می فرستم. بیا! این را هم بگیر

خدا! خدا!

پاهای کوچکش را که لذت راه رفتن را حس نکردن را می برم و برای تو می فرستم. بیا! این پاهای کوچک اوست.

خدا! خدا!

این لکه ننگ را پاک می کنم و برای تو باز می فرستم.

خدا! خدا! خدای من!

فرزند من! نوزاد شیرخوار من! لکه ننگ بود؟!

خدای من! ای خدای پاک و خوب و مهربان

ننگ چیست؟ لکه ننگ چیست؟ و حال آیا این لکه ننگ از دامان من پاک شد؟ 

مادر جوانی، نوزاد پنج روزه خود را با چاقو مثله کرد! و تشریح و تحلیل قتل نوزاد پنج روزه و پدیده روسپیگری را در ایران من بخوان!   

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 1:32  توسط محمد رضا شوق الشعرا  |