تبليغاتX
فریاد در شب
نامه ای برای امشب
 

حاجی چرا قربانی می کند؟!

سالها سال پیش، آنزمان که «حاجی» در شهرما کم و «ربا خوار» و «رشوه گیر» انگشت شمار بود، و آپارتمان و ماکسیما و زانتیاد اصلا نبود و چیزی بنام خانه سالمندان و کمیته امداد و فیش چهار میلیونی حج وجود نداشت، سال اول دبستان، در عید قربانی که اون موقع به عید «حاجیون» معروف بود، و هر کسی که در اون روزبدنیا می آمد، مکه نرفته، حاجی ملقب می شد؛ جزو اون دسته بچه هایی قرار گرفتم، که گوشت نذری اقوام را پیاده و یا با دوچرخه، به خانه دیگر اقوام می بردند.

در بین اقوام، سه خواهر بودند که وضع مالی شوهر دو تن ازآنان که بازاری و حاجی هم بودند، بسیار خوب بود، و خواهر سوم، که بیوه و نان آور چند بچه قد و نیم قد و مادر شوهر بیمارش هم بود، وضع مالی بسیار بد و زندگی رقت باری داشت، خلاصه در اون عید قربان، خواهر اولی، دو بسته گوشت به من داد که برای دو خواهرش ببرم، یک بسته که شقه و ران گوسفند بود برای خواهر وسطی که شوهرش تاجر بازار بود و مشتی استخوان و چربی، برای خواهر کوچکی که بیوه و فقیر بود و محل درآمدی نداشت، بسته های گوشت را که گرفتم و حرکت کردم، وقتی به خانه خواهر کوچکی رسیدم و دیدم که با حال زار و جثه نحیف و ضعیف، در کوچه و جلوی خانه منتظر نشسته، به دو بسته گوشتی که در دست داشتم نگاه کردم و با خود گفتم، که حتما خواهر بزرگی، حاجیه خانمی که در محل خیلی محترم و به «خیرمند» بودن مشهور بود! در دادن آدرس صاحب گوشت ها اشتباه کرده، یا اشتباه گفته و یا اینکه من اشتباه شنیده ام، پس بدون معطلی بسته بزرگ گوشت را که همان شقه و ران گوسفند بود را به خواهر کوچکی دادم، و در حالی که همچنان صدای دعایش تا وسط کوچه مرا بدرقه می کرد، بسوی خانه خواهردومی که اصلا قابل مقایسه با خواهر کوچکی نبود حرکت کردم، و بسته کوچک گوشت و  یا بعبارتی چربی و استخوان را تحویل حاجیه خانمی که خودشان هم دو گوسفند کشته بودند، و بسته های سبک و سنگین گوشت را نوکر خانه شان داشت به این طرف و اونطرف می برد  دادم و خوشحال از انجام «ماموریت» به خانه برگشتم.

نزدیکای غروب، توی خانه بسیار بزرگ خواهر بزرگی، که چند خانه با خانه ما فاصله داشت، قشقرق و جنجال عجیبی به پا شد، و خلاصه اونشب، بعد ازاون که یک سیلی محکم، ازشوهر خواهر بزرگی و یک سیلی محکتر ازشوهر خواهر دومی و کلی فحش و بد و بیراه و لیچار از دو خواهر حاجیه! و یک توسری جانانه ازمادر خدابیامرزم خوردم، با بغض و چشمان خیس خواب رفتم، در حالی که نمی دانستم و نمی فهمیدم، که چه کار خطایی مرتکب شده ام!؟

ازاون سال و روز به بعد، دیگر همسایه ها و اقوامی که گوسفند قربانی می کردند، هیچوقت گوشت قربانی و نذری را به من نداند که بجایی ببرم، و اون دو خواهر حاجیه، که شب هنگام اون روز عید قربان، با هم کلی دعوا کرده بودند، و بعد ازشناختن مقصر نمک بحرامی که من بودم، با هم آشتی کرده بودند، تا سالهای سال با من حرف نزدند، و ازاون سال به بعد، حسرت بردن گوشت نذری برای دیگران به دلم ماند!   

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:30  توسط محمد رضا شوق الشعرا  |